تبليغاتX
کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری؟

کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری؟

دلنامه شالوکاست ... یه مُرده

وای مترسک!

تو چه کردی که چنین است که مرغان هوا بی قرارند ز دیدار تو...

تو بگو تا که بدانم و به عالم همه گویم که تو این گوشه چه کردی که چنین خوشحالی...

تو پر از درد و پر از تنهایی!

تو چرا خنده به لب داری و تو زیبایی!؟

تو نگو خنده ز تنهایی دل

تو نگو شوق ز عصیانی گِل

تو اسیری

تو شریکی که نشد همدم تو

وای من گیج شدم

وای

تو بگو تا که بدانم که چه شد

تو چه کردی

نکند خنده زده بر تو گل

نکند رقص زدی با بلبل

شوق دیدار ز رخسار تو بیداد کند

تو بخندی با گل؟

تو شدی با بلبل؟

وای اینگونه ندیدم من تو

تو چه کردی با خود

که نشستی برِ گل

و بگی با بلبل

این بهار است که مشتاق نگاهت شده است

عاشق ترس تو با خود شده است

تو مترسک هستی؟

تو همانی که زمانی باغبان

عاشقت بود

باغبان کو ؟

باغبان کو که ببیند

باغبان کو که ببیند یارش شده حالا بارش

وای من میترسم

او دگر کیست؟

به نظر از ما نیست

او که آنجا

آنجا

زیر آن آلاچیق

بلبلان گل به سرش میریزند

او چه کرده است که اینگونه به رقص افتاده است

باغبان نیست؟

نظرم اینگونه ست

هی مترسک!

تو بگو اون از کیست

تو بگو اون از چیست

...او به مانند خدا میماند

او به مانند دلم میماند

او همان است که گل میخواند

او دلش مثل دلم میداند که من اینجا تنهام

او رفیقم گشته

همه چیزم گشته

او کمک کرد که اینگونه شوم

او به من گفت که دیوونه شوم

او به من داد توانی که توانم با باد

که برقصم دلشاد

و کنم دلها شاد

و شوم اینجا یاد

او همان است که غمخوار من است

او همان است که معشوق من است

او به مانند خدا میماند

تو دلت میخواهد چه کسی باشد او

تو دلت میخواهد قفسی باشد او

او همان است که گل شد یارش

بلبلم غمخوارش

او همان باغبان است

...

 

وای مترسک !

 

در حسرت الفبای بودنم...

سخت است که عاشقی کنم وقتی کنار دیواره دلم خاری نهاده است...

 

 

 

من که بی خود مست بودم مست بودم

اشکهایم با دلم همدست بودند

 

من درونم ناله ای بی ریشه رویید

ناله ها با خون دل سرمست بودند

 

من بدانسته ز آغوش تو جستم

زیرکی کردم و یک گوشه نشستم

 

من که مشکی عادت خود کرده بودم

عادتم بارانکی بارانکی برد

 

من که از آن رعد بی برق کینه دارم

ترس را با خنده ای در پیله دارم

 

من که گریه کارک هر روزه ام بود

حرف من شالینکم شالینکم بود

 

تو چه میکردی چه میکردی که کردی

عشق را باد هوا کردی که کردی

 

 

 

پی نوشت(1): اعتقاد به بخت و قسمت بدترين نوع بردگي است...

 

پی نوشت(2): بيچاره آن خروسي که با صداي ساعت شماطه دار از خواب برمي خيزد...

 

پی نوشت(3): مترسک رنجيده از کشاورز، با پرنده‌ها دست‌به‌يکی می‌کند...

 

پی نوشت(4): پرنده‌ای که فريب مترسک را بخورد، از گرسنگی می‌ميرد...

 

پی نوشت(5): پرنده گوشه‌گير، روی شانه مترسک لانه می‌سازد...

 

 

+نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت20:12توسط محسن | |