بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست در حمل بار غصه ات با شوق شرکت میکنم...یک شادی کوچک اگر از روی بام دل گذشت هر چند کوچک باشد آن را با تو قسمت میکنم...
ترسم از عشق به خود بالم و از یاد روم
نکند یاد مرا باد به ویرانه برد
مردم از درد بد نامردم...
دوستی همواره یک مسوولیت شیرین است نه یک فرصت...
آفتاب که سوسو زنان برآید از تاریکی و سیاهی دیگر خبری نیست...همانند آفتاب زندگی کن که همیشه به روشنایی برخیزی و از تاریکی نفرت و او از تو ترس برگیرد...پس برای شروع چراغهای سیاه زندگیت را خاموش کن و به نام زندگی بگو زندگی...
+نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت16:41توسط محسن |
|
About
آری ذهن ما باغچه است گل در آن باید کاشت ور نکاری گل من علف هرز در آن می روید