با حسی به گرمی خون ایستاده ام ار تلخی قهوه خوشحالم از تلخ بودنت اما نه دستانم پر از سرمای تنهایی ست میتوان خندید...سرد میتوان گریید...گرم
شوق بودن نیست با من خسته ام راست گفتی خسته تنهایی ام من همینم کمترم شاید کمی کمترترم من ضعیفم ترس دارم خسته ام
بروم بروم کاغذی بردارم که به رنگ مشکی ست خودکار هم مینویسم ولی افسوس که بی فایده است خط خطی میکنمش چه خیالی ست من خودم میخوانمش
قهوه میخواهد دلم تلخ اما کی می آورد ؟ هر کسی می آورد...دست بالا آورد فال میگیری برام ؟ راست میگویند...نه! از یه آدم از یه کشتی از یه گل موج دریا چشم ها آغوش این خرافات است اه وقتی او اینجاست کی عاقل تر است ؟ خنده دار است! دعا میکنمش نکند گوش کند حرف دلم و عمل هم بکند او فقط راست میگوید من نمازم را نشسته نه... من خدا را میپرستم فرقی مگر میکند دلکش میسوزد نکند پای من دل او را ز دلم ترک کند نه دروغ است قهوه میخواهد دلم سرد اما تلخ باشد بهتر است گرم خواهد شد به گرمی لبت کی برام میآورد ؟
پ.ن1: اگه کسی رو دوست داری بهش بگو ، چون قلبها معمولا با کلماتی که ناگفته می مانند ، میشکنند...
پ.ن2: مشغول شدن به چیزی که دیگه جلوی چشم آدم نیست یه حماقته...
پ.ن3: درد رو از هر طرف بگیری درده...
پ.ن4:من به امید گلستون به آتیش نزدم...
+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت0:13توسط محسن |
|
About
آری ذهن ما باغچه است گل در آن باید کاشت ور نکاری گل من علف هرز در آن می روید