من فقط يكي هستم در ميان اين ملت،ملتي كه فقط تظاهر ميكنن… خاك بر سرمون…
چي بگم ديگه… دركنار اين همه دورنگي، در مقابل اين همه پررنگي، چه سود كه يكرنگ و بيرنگ باشي؟
به تيك تيك ساعت اون بالا گوش كن … بدون اينكه بخواد ميتيكه… فقط دقيقه اي 60 بار… واسه چي!!! كه عمرم رو بهم يادآوري كنه… يا پيريم رو به رخم بكشونه… تسليمم…هميشه بودم و هستم … اما ديگه در برابر عشق نه !!!در برابر تيك تيك ساعت … آروم برو تا با هم بريم …
بايد كه فراموش شوم مثل يه سيگارتركم بكنند باز به ياد لب سيگار
برگشت زنند باز به اين خانه چو بيماريا آن بكشند يا بكشند باز يه سيگار
سيگار به آخر برسد يار به بيماربيمار بميرد و نگيرد لب سيگار
سيگاري اگر يار نباشد نخرد بازآن نيز به پايان رسد آخر تو بخر باز
چيستم من ؟ زاده يك شام لذت بار
ناشناسي پيش مي راند در اين راهم
روزگاري پيكري بر پيكري پيچيد
من به دنيا آمدم بي آنكه خود خواهم
محسن حائري ميگه:
عشقي كه به بها دهند مثل فضله يه گوسفنده كه از شكم سيرش ناچار زاييده ميشه…
سخته كه يه راهي رو با سراب همراه بري … و سخت تر اونه كه بفهمي راهم سراب بوده … به نظر ميرسه كه از همه طرف باختي …
هرگز گريه نكن … آخه گريه آدمو خالي ميكنه … پس سعي كن هميشه پر باشي تا دوباره نبازي
آفتاب كه سوسو زنان برآيد از تاريكي و سياهي ديگر خبري نيست... همانند آفتاب زندگي كن كه هميشه به روشنايي بر خيزي و از تاريكي نفرت و او از تو ترس برگيرد ... پس براي شروع، چراغهاي سياه زندگيت را خاموش كن و به نام زندگي بگو زندگي...
سپيده كه سر بزند، در اين بيشه زار خزان زده گلي را خواهي بوئيد كه در بهار همانند آن را بوئيده بودي... پس به نام زندگي هرگز مگو هرگز...
وقتي نمي توني راه بري چه لزومي داره كه بدويي... وقتي نمي توني گريه كني چه لزومي داره كه چشماتو بمالي... وقتي نمي توني شاد باشي چه لزومي داره كه مشكي نپوشي... وقتي نمي توني عاشق باشي چه لزومي داره كه شرط بذاري و وقتي بلد نيستي حرف بزني چه لزومي داره كه داد بزني...
سعي كن اون چيزي رو كه لايقشي براش بجنگي نه گداييش كني...
هيچ وقت دنبال چيزي نرو كه قراره مال تو باشه، دنبال چيزي برو كه مال تو باشه...
وقتي داري به سمت چيزي ميري، بدون كه داري از يه چيز ديگه دور ميشي، پس چشماتو باز كن و مواظب جابجا شدنت باش كه مبادا راه رفته رو برگردي، چون اوني كه ازش دور شدي اونم از تو دور شده...
شاسوسا شبیه من نیست...
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت10:48توسط محسن |
|
About
آری ذهن ما باغچه است گل در آن باید کاشت ور نکاری گل من علف هرز در آن می روید