شاخه ها پژمرده است. سنگ ها افسرده است. رود می نالد. جغد میخواند. غم بیامیخته با رنگ غروب می تراود زلبم قصه ی سرد دلم افسرده در این تنگ غروب ...
تنهاتر از یک برگ با بار شادیهای مهجورم در آبهای سبز تابستان
آرام می رانم تا سرزمین مرگ
هرگز آرزو نکرده ام یک ستاره درسراب آسمان شوم یا چو روح برگزیدگان همنشین خامش فرشتگان شوم هرگز از زمین جدا نبوده ام با ستاره آشنا نبوده ام روی خک ایستاده ام با تنم که مثل ساقه گیاه باد و آفتاب و آب را می مکد که زندگی کند بارور ز میل بارور ز درد روی خک ایستاده ام تا ستاره ها ستایشم کنند تا نسیمها نوازشم کنند از دریچه ام نگاه میکنم جز طنین یک ترانه نیستم جاودانه نیستم جز طنین یک ترانه جستجو نمیکنم در فغان لذتی که پکتر از سکوت ساده غمیست آشیانه جستجو نمی کنم در تنی که شبنمیست روی زنبق تنم بر جدار کلبه ام که زندگی ست با خط سیاه عشق یادگارها کشیده اند مردمان رهگذر قلب تیر خورده شمع واژگون نقطه های سکت پریده رنگ بر حروف در هم جنون هر لبی که بر لبم رسید بک ستاره نطفه بست در شبم که می نشست روی رود یادگارها پس چرا ستاره آرزو کنم ؟ این ترانه منست دلپذیر دلنشین پیش از این نبوده بیش از این
راستش هر جا رفتم نتونستم درد دل کنم...اینجا بهترین جای درد دله...جایی که یه روزی با عشق ساختمش...ساختمش که همه غمام رو بریزم توش...کجا بهتر از اینجا...جایی که باهاش خیلی خاطره دارم...حالا که تنها شدم تو میشی بهترین دوستم...با آهنگی که داری آرومم میکنی...همه غمایی که من دارم تو هم داری...پس بهتره که باهم باشیم این چند روزه رو...فقط مواظب باش کسی رو ناراحت نکنیا...چون تو منی...ومن بازم برای یک نفر مینویسم و تا وقتی من زنده ام تو نیز زنده ای و باید با هم آواز دل سر بدیم...ممنونم ازت مشکی من...
بذار برن بذار همه برن بذار تنهای تنها بشی تنهایی رو دوست دارم تنهام بذارید میخوام راحت بمیرم
یه قراری میذاریم . نه من عاشق ٬ نه تو عاشق . بازی از اول ٬ بیا این بار به جای عاشقی زندگی کنیم ...
داستان زندگی داستان پیرمرد یخ فروشیست که به او گفتند :
فروختی ؟
گفت : نخریدند ... اما تمام شد ...
+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت19:47توسط محسن |
|
About
آری ذهن ما باغچه است گل در آن باید کاشت ور نکاری گل من علف هرز در آن می روید