نیمه شب در دل دهلیز خموش ضربه پایی افکند طنین دل من چون دل گلهای بهار پر شدم از شبنم لرزان یقین گفتم این اوست که باز آمده جستم از جا و در ایینه گیج بر خود افکندم با شوق نگاه آه لرزید لبانم از عشق تار شد چهره ایینه ز آه شاید او وهمی را می نگریست گیسویم در هم و لبهایم خشک شانه ام عریان در جامه خواب لیک در ظلمت دهلیز خموش رهگذر هر دم می کرد شتاب نفسم نا گه در سینه گرفت گویی از پنجره ها روح نسیم دید اندوه من تنها را عطر سوزان اقاقی ها را تند و بیتاب دویدم سوی در ضربه پاها در سینه من چون طنین نی در سینه دشت لیک در ظلمت دهلیز خموش ضربه پاها لغزید و گذشت باد آواز حزینی سر کرد
آتیش گرفتم می تونی پیپتو با آتیش جنازه روشن کنی
من دیوونمآره دیوونمتیمارستانیمآره کلکسیونی از غم عالیم
حرفایی که باید میزدم و زدم...دیگه نمی شینم...دیگه انتخاب کردم
باز من فریاد زدم کسی نفهمید باز من ناله زدم کسی نفهمید
باز باید که برم تنهایی خوبه
اینجا موندن باعث مرگ اونه
حرف اونا چه خریداری داره؟!!!
چه کسی بهتر از تو
فقط اونا درست میگن...چی باید بگم به تویی که به مرگ من راضی میشی
کنارشون بمون تا یاحق
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت21:35توسط محسن |
|
About
آری ذهن ما باغچه است گل در آن باید کاشت ور نکاری گل من علف هرز در آن می روید