تبليغاتX
کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری؟

کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری؟

دلنامه شالوکاست ... یه مُرده

سرگردان و تنها در ميان سکوت مبهم خيال بر ديوار خاطرات تکيه زده ام . ديرگاهيست که قفل پنجره اميد را در کوره راه اميد هاي نا تمام دلم جا گذاشته ام . چقدر تلخ است لحظه ايي در ميان اشک و آه چقدر روحم طوفاني و تاريک است وقتي تمام ابرها در من ميبارد . تو مي گويي کدامين زمستان در چشمانم نشسته که اين چنين تلخ مي گريم . نگاه کن! نگاه کن آسمان را..... چقدر آبي است چون تمام ابرهاي دنيا را به من داده تا چشمانم ببارد درد زمستان را.....

امروز آسمان هم گریست برای من...در روز من...در روز مرگ من هم ببار تا آنهایی که نمی گریند معلوم نشوند...

 

در اين جهان لا يتناهي

آيا، به بيگناهي ماهي

( بغضم نمي گذارد، تا حرف خويش را

از تنگناي سينه بر آرم ! )

گر اين تپنده در قفس پنجه هاي تو

اين قلب بر جهنده

آه، اين هنوز زنده لرزنده

اينجا، كنار تابه !

در كام تان گواراست ؛

حرفي دگر ندارم ! ...

 

چه جاي ماه ،

كه حتي شعاع فانوسي

درين سياهي جاويد كورسو نزند

به جز قدمهاي عابران ملول

صداي پاي كسي

سكوت مرتعش شهر را نمي شكند

 

به هيچ كوي و گذر

صداي خنده مستانه اي نمي پيچد

 

كجا رها كنم  اين بار غم كه بر دوش است ؟

چرا ميكده آفتاب خاموش است !

 

 

بر نگه سرد من به گرمي خورشيد

مي نگرد هر زمان دو چشم سياهت

تشنه ي اين چشمه ام، چه سود، خدا را

شبنم جان مرا نه تاب نگاهت

 

جز گل خشكيده اي و برق نگاهي

از تو در اين گوشه يادگار ندارم

زان شب غمگين كه از كنار تو رفتم

يك نفس از دست غم قرار ندارم

 

اي گل زيبا، بهاي هستي من بود

گر گل خشكيده اي ز كوي تو بردم

گوشه ي تنها، چه اشك ها كه فشاندم

وان گل خشكيده را به سينه فشردم

 

آن گل خشكيده، شرح حال دلم بود

از دل پر درد خويش با تو چه گويم؟

جز به تو، از سوز عشق با كه بنالم

جز ز تو، درمان درد، از كه بجويم؟

 

من، دگر آن نيستم، به خويش مخوانم

من گل خشكيده ام، به هيچ نيرزم

عشق فريبم دهد كه مهر ببندم

مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم

 

پاي اميد دلم اگر چه شكسته است

دست تمناي جان هميشه دراز است

تا نفسي مي كشم ز سينه ي پر درد

چشم خدا بين من به روي تو باز است

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت17:12توسط محسن | |