تبليغاتX
کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری؟

کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری؟

دلنامه شالوکاست ... یه مُرده

                                 منتظر خبر مرگ من باش

نشسته بود میون یه دنیا غم و با چشمایی پر از درد و حسرت به گذشته نه چندان دور فکر می کرد.

برای رسیدن به جایی که یه دنیا خاطره رو براش تداعی می کرد باید از میون همه اون خاطره ها می گذشت...

یه کلبه خیلی قشنگ اما تاریک و سرد ولی همیشه چشم به راه ما...گاهی من و گاهی او...

پسرکی که امروز بعد از گذشت ۱سال و ۸ماه و ۱روز احساس پیری می کنه...نمی دونست یه روزی اینقدر تنها میشه که حتی کلبه ای رو که با هم ساخته بودند رو باید به مرگش بفروشه.

وارد کلبه شد...نشست یه گوشه و به در زل زد که شاید تو این آخرین لحظه ها...

نمی دونست باید به چی فکر کنه...توی یه لحظه دلش یه دنیا گرفت و با خودش گفت:نگاه کن ببین همه دارند تردم می کنند...همه حتی کلبه مون...حتی چشمهایی که تو کلبه برام یه معنی غم انگیزی داشتند...یعنی همه چیز تموم شد؟ و من حالا یه پیرمرد تنهام؟

مگه من می تونم فراموش کنم؟ اصلا یاد گرفتم که فراموش کنم؟

سوالهای زیادی از خودش پرسید که جواب همشون نه بود...نه...

                                                   منتظر خبر مرگم باش

من نمی تونم این تهمت هایی که عشق بهم هدیه داده رو تحمل کنم...مگه من تو عاشقی کم گذاشتم که حالا باید این همه حقارت رو به جون بخرم...

ای کلبه زیبای دلم...گوش بده به نجوای دلم...بعد میرم که دیگه تو به حالم گریه نکنی...

هیچ کی ندونست...کی میدونه من توی این کلبه چی بهم گذشته...کی میدونه من الآن چه حالی دارم...کی میدونه که من قراره کجا برم...کی میدونه که من قراره چی بهم بگذره...کی میدونه که من تا چند وقت دیگه زنده ام...

پیرمرد غمگین کلبه به خاطره هاش فکر می کرد...خاطره هایی که فقط اونا مونده بودن براش...

خاطره ها پیر آدمو درمی آرن...خاطره ها می تونن از یه پسرک یه پیرمرد بسازن...پیرمردی که حالا رنج همه دردها و تنهایی ها و تهمت ها رو به جون خریده...

پایان شام غریب این حرفها نبود...بغض کرده بود...برای ریختن قطره اشکی به دلش التماس می کرد...

دریغ...با بغض کلبه رو ترک کرد...

روی در کلبه نوشت:

     من آمده بودم که تا مرز رسیدن          همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم

     تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبم          شاید که خدا خواسته دلتنگ بمیرم     

دیگه باید برم...

تلخه برام اما... 

خدانگهدار   

حالا که دستامو تنها گذاشتی        پس خدانگهدار

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت17:26توسط محسن | |