برای عمل مجبور شدم به تهران بروم،ازهمه دكترا نااميد،براي اينكه كسي به من اميد بده،براي اميد به تهران رفتم،نزد اين دكتر و آن دكتر رفتم ولي...
هميشه عاشق امام حسين و يارانشون بودم،وقتي رفتم كربلا بيشتر عاشقشون شدم،هيئت و سينه زني رو كه ديگه نگو،منتظر محرم بودم كه برسه،ولي خيلي زود يا شايدم خيلي دير رسيد،از همه چيز نااميد يودم،چون ديگه امسال نميتونستم براي امام حسين سينه بزنم،يه شب قبل از اينكه برم تهران،نشستمو زار زار گريه كردم،براي خودم،براي دلم،دوست داشتم بمونم و واسه عشقم سينه بزنم،ولي...چاره اي نبود...بايد مي رفتم.
رفتم...ولي بازم نااميدي رو به من دادند.مونده بودم چيكار كنم،يه دفعه ياد دلم افتادم...امسال محرم،يه محرم ديگه هست واسه من،امسال به دعوت خود آقا ميرم هيئت.
برگشتم...ديگه هيچ غمي نداشتم،چون گفتم ديگه امسال من مهمون امام حسينم،پس اگه يه چيزي ازش بخوام بهم ميده،آره بهم ميده،ميده...
روز تاسوعا گفتم امروز روز منه،بايد شفامو ازش بگيرم،ديگه چيزي نمي فهميدم،فقط صداش ميزدم،دست به دامن قمر بني هاشم شدم،خيلي قسمش دادم،بلند شدمو به سر و سينه زدم تا شايد صدامو بشنوه،ولي نه...شايد دل من دل نبود.با تو هستم اي غريب كربلا،ابوالفضل،كمك كن،دستمو بگير،ياريم كن...
نه،نشد،نشد...
نااميد،ولي نه، فردا روز آقامه،روز مولامه،جوابمو ميده،حتما ميده،آخه من مهمونشم،مگه ميشه مهمون يه چيزي از صاحبخونه بخواد اون نده،حتما شفامو ازش ميگيرم.
آقا جان،دست خالي اومدم،به دعوت خودت اومدم،يه چيزي بده برم،مولا جان،دستم به دامنت،يه نگاه به من بنداز،ببين به چه روزي افتادم،اين دستا واسه شفا گرفتن به طرفت دراز شده،من كه هيچ وقت ازت چيزي نخواستم،اما ديگه نمي تونم،بريدم...
...................
يادت باشه كه مهمونت رو دست خالي بيرون كردي،يادت باشه ها،يادت باشه كه من مهمونت بودم...
ولي اينو بدون،اگه حتي بدتر از اينم بشم بازم دوستت دارم،چيكار كنم،آخه عاشقتم آقا،منو درياب...
دست خاليم،بايد برم...
+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت12:16توسط محسن |
|
About
آری ذهن ما باغچه است گل در آن باید کاشت ور نکاری گل من علف هرز در آن می روید