میخواستم آب بشم برم توی زمین.از این که بودم ناراحت بودم.نمیدونستم کدوم طرف رو نگاه کنم.کاش یه پرنده بودم که از بالا به هر دوشون نگاه میکردم.چه جایی بود.همه جا بوی عشق میداد.بی اختیار رفتم به طرفش.پاهام نمیتونستند جلوتر برند.وایسادم.نگاش کردم.اشکم میخواست نگاش کنه.به من اجازه نمیداد که نگاش کنم.افتادم رو زمین.کاش یه پرنده بودم.کاش نیازی به پا نداشتم.کاش فقط دل کافی بود.......
+نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت10:44توسط محسن |
|
About
آری ذهن ما باغچه است گل در آن باید کاشت ور نکاری گل من علف هرز در آن می روید