تمام تنم به لرزه افتاده استخوانهاي بدنم در حال خرد شدنند صداي شكستنشونو احساس ميكنم چشام ديگه جايي رو نمي بينه تمام بدنم سرد شده نمي دونم داره چه اتفاقي مي افته انگار كه يه دلي رو رنجوندم كه بايد اينجوري عذاب بكشم يعني مرگ اينقدر سخته نميخوام بميرم ميخوام زنده بمونم آي عشقم،نذار بميرم دستمو بگير ولي تو كه منو نمي خواي يعني بايد بميرم نه نه نه... ميخوام زنده بمونم تو رو خدا دستمو بگير يعني تو هم ميخواي كه من بميرم ولي نه نه نه...
حالا كه تنها ماندم حالا كه بي دل ماندم بايد چه كنم بايد بروم نميخواهم بروم ولي مجبورم من محكوم شده ام كه عاشق نباشم محكوم شده ام كه يار نداشته باشم اي كاش كه ميدانستي حال كه محكوم به نيستي هستم پس مي روم...
+نوشته شده در جمعه نهم دی 1384ساعت22:41توسط محسن |
|
About
آری ذهن ما باغچه است گل در آن باید کاشت ور نکاری گل من علف هرز در آن می روید