کنار یه درویشی نشسته بودم.داشتم باهاش در مورد یه دوست صحبت میکردم.با اینکه خیلی بزرگ بود ولی نشسته بود و حرفای منو گوش میکرد.بهش گفتم که خیلی دوسش دارم .همین که این حرفو زدم یه نگاهی به من کرد.از چشماش اشک جاری شد.بی اختیار منم گریم گرفت.اون گریه میکرد.من گریه میکردم.
اصلا نمی دونستم واسه چی دارم گریه میکنم.یه دفعه درویش دستشو گذاشت رو شونه هام.بهم گفت بلند شو .باید باهم دیگه یه جایی بریم.بدون اینکه حرفی بزنم بلند شدم و همراهش رفتم.
شب شده بود.هوا سرد بود.ولی انگار هیچی نمی فهمیدم.فقط باهاش میرفتم.یه دفعه رسیدیم به یه کوچه.بهم گفت من دیگه نمی تونم بیام ولی تو باید بری.گفتم کجا باید برم.گفت باید بری تو این کوچه.دیگه ازش چیزی نپرسیدم.رفتم.کوچه خیلی واسم آشنا بود.می ترسیدم.
همین که وارد کوچه شدم یه چیزی دیدم.بیشتر ترسیدم.تو کوچه هم ریسه بندی بود وعروسی و هم عزاداری.
رفتم جلوتر. پاهام سنگ شده بودند.دستام میلرزیدند.
دیدم که یه خونه عروسیه و خونه روبروش عزاداری.
داشتم دیوونه میشدم.نمی خواستم دیگه جلوتر برم ولی یه نفر منو هل می داد.بی اختیار رفتم تو خونه ای که عزاداری بود.
خونه خیلی واسم آشنا بود.انگار که.....
میخواستم بپرسم که چی شده ولی نتونستم.فقط صدای گریه بود که از اون خونه بلند میشد.فقط دیدم که یه نفر رو زمین بود و یه پارچه سفید روش کشیده بودند.افراد خونه خیلی واسم آشنا بودند.یه دفعه بی اختیار زدم زیر گریه.های های گریه میکردم.انگار که یه عزیزی رو از دست داده بودم....
دیگه طاقت نیاوردم.اومدم بیرون.سرم پایین بود.اومدم بیرون.یه دفعه که سرمو بالا کردم یه چیزی دیدم.
دیدم عروس و داماد دارن میان بیرون.همین که نگام به عروس افتاد....
می شناختمش.انگار یه عمر می شناختمش.اونم منو دید.نگام کرد و بهم لبخند زد.اشکام خشک شدند.دیگه مال خودم نبودم.اصلا نفهمیدم که چی کار کردم.رفتم جلو.بی اختیار به پاش افتادم.انگار که فقط من بودم و اون.سرمو بالا کردم.نگام کرد.نمی تونست چیزه بگه ولی خوشحال بود.سرمو گذاشتم جلو پاش.سجده شکر کردم.نمی دونستم واسه چی این کارا رو میکنم.
صدام کرد.بهم گفت محسن بلند شو.همین که اسممو برد زدم زیر گریه.فهمیدم کیه...
داشتم زار زار گریه میکردم.بهم گفت که نمی تونم.
دستشو زد به سینم و منو کنار زد.گفت برو.برو.برو...
بدون اینکه چیزی بگم برگشتم.بی اختیار رفتم تو خونه ای که عزاداری بود.همه افراد اونجا آشنا بودند.رفتم جلوتر.دیدم مادرم نشسته کنار اون مرده و داره زار زار گریه میکنه.انگار هیچ کس منو نمی دید.رفتم کنار مادرم نشستم.به مادرم گفتم مامان چی شده.ولی انگار منو نمی دید.می خواستم ببینم کی مرده.پارچه سفید رو زدم کنار.یه چیزی دیدم.باورم نمی شد...
خود من بودم...
یه دفعه درویش اومد کنارم.بهش گفتم چی شده.خندیدوگفت:به آرزوت رسیدی....
+نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت23:10توسط محسن |
|
About
آری ذهن ما باغچه است گل در آن باید کاشت ور نکاری گل من علف هرز در آن می روید