تبليغاتX
کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری؟

کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری؟

دلنامه شالوکاست ... یه مُرده

به زمین میزنی و میشکنی
عاقبت شیشه امیدی را
سخت مغروری و میسازی سرد
در دلی آتش جاویدی را
دیدمت وای چه دیداری وای
این چه دیدار دلازاری بود
بی گمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود
دیدمت وای چه دیداری وای
نه نگاهی نه لب پر نوشی
نه شرار نفس پر هوسی
نه فشار بدن و آغوشی
این چه عشقی است که دردل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی ز من و در طلبت
بازهم کوشش باطل دارم
باز لبهای عطش کرده من
لب سوزان ترا می جوید
میتپد قلبم و با هر تپشی
قصه عشق ترا میگوید
بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشایم گره از بخت چه بک
ترسم این عشق سرانجام مرا
بکشد تا به سراپرده خک
 
خلوت خالی و خاموش مرا
تو پر از خاطره کردی ای مرد
شعر من شعله احساس من است
تو مرا شاعره کردی ای مرد
آتش عشق به چشمت یکدم
جلوه ای کرد و سرابی گردید
تا مرا واله بی سامان دید
نقش افتاده بر آبی گردید
در دلم آرزویی بود که مرد
لب جانبخش تو را بوسیدن
بوسه جان داد به روی لب من
دیدمت لیک دریغ از دیدن
سینه ای تا که بر آن سر بنهم
دامنی تا که بر آن ریزم اشک
 
آه ای آنکه غم عشقت نیست
می برم بر تو و بر قلبت رشک
به زمین می زنی و میشکنی
عاقبت شیشه امیدی را
سخت مغروری و میسازی سرد
در دلی آتش جاویدی را

+نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت11:22توسط محسن | |

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود       داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

 

دلم اگر به دست تو به نیزه ای نشان شود

برای زخم نیزه ات سینه سپر نمی شود

صبوری و تحمل ات همیشه پشت شیشه ها

پنجره جز به بغض تو ابری و تر نمی شود

 

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود                     داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

 

به فکر سر سپردن ام به اعتماد شانه ات

گریه یی بخشایش من که بی ثمر نمی شود

همیشگی ترین من لاله ی نازنین من

بیا که جز به رنگ تو دگر سحر نمی شود

 

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود                     داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت0:50توسط محسن | |