امروز یکی از دوستام بهم گفت که اینقدر غمگین ننویس.منم بهش گفتم من از دلم فرمان میگیرم.ولی میخوام گوش به حرفش بدم.شاید خدا هم گوش به حرف من بده.ولی اینا همش دلنامه منه.
می سوزم و می سوزم, با زخم تو می سازم
با هر غزل چشمت, من قافیه می بازم
پیش از تو فقط شعرم, معراج غرورم بود
ای از همه بالاتر, اینک به تو می نازم
این سفره ی خالی را تو نان غزل دادی
ای پر برکت گندم, من از تو می آغازم
من اهل زمین بودم, فواره نشین بودم
با دست تو پیدا شد, بال همه پروازم
از شبنم هر لاله, اسب و کوزه پر کردم
با عشق تو را دیدن, تا اوج تو می تازم
هیهای مرا بشنو, اسب و من و دل خسته
من چاوش بی خویشم, با هق هق آوازم
راه سفر عاشق
, از گردنه بندان پر نامردم اگر از خون, این باج نپردازم
خدایا دستم بگیرو مرا دست او بده ...............................................
خدایا کمکم کن که ....
+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت23:46توسط محسن |
|
About
آری ذهن ما باغچه است گل در آن باید کاشت ور نکاری گل من علف هرز در آن می روید