عجب زمونه جالبیه. به خدا که دارم از دست کارای این زمونه شاخ در میارم.
من چرا این قدر میترسم.یعنی بدون عشق نمی تونم دووم بیارم.
بابا بی خیال.همه عالم بی خیال من شدند تو هم یکیش.ولی فکر کن ببین تو این بی خیالی کی از بین میره.
وای که دارم دیوونه میشم.
تو رو خدا کمکم کن.
خدایا از خودت کمک میخوام.دستمو بگیر.به منی که همه عمرم غرق گناه بودم کمک کن.به منی که خیلی کمم کمک کن.فقط یه لحظه به من نگاه کن.تو این دنیا هیچ کی نمی خواد که من شاد باشم.لا اقل تو شادم کن.تو خودت میدونی که من به چه دلیلی شاد میشم.پس خودت درستش کن.تو می دونی که من فقط میخوام که اون همیشه بخنده.پس یه کاری کن که اون همیشه بخنده.من نمیخوام با وجودم کسی رو که دنیا برام ارزش داره رو ناراحت کنم.
شاید اون به روی خودش نمیاره.ولی من که میفهمم.میترسم با این حرفام دوباره ناراحتش کنم. ولی تو رو خدا از خودش خواستم که همیشه شاد باشی.اگه یه چیزی هم میگم منو ببخش.به خدا که اینا همه از عشق ودوست داشتن زیاده عزیزم.
امیدوارم که همیشه شاد باشی وچشمای قشنگتو هیچ وقت اشکی نبینم.
+نوشته شده در جمعه سوم تیر 1384ساعت0:24توسط محسن |
|
About
آری ذهن ما باغچه است گل در آن باید کاشت ور نکاری گل من علف هرز در آن می روید