میخوام برم یه گوشه بشینم و سرمو بذارم رو شونه یه دوست و زار زار گریه کنم.
میخوام خودمو خالی کنم.
ولی نمی تونم بگم. میترسم اگه بگم این دلی که تازه جون گرفته رو هم از دست بدم. ولی ای کاش همو صدای دلمو می شنیدند.چون من دارم با صدای دلم زندگی میکنم. ولی آیا اگه اونا صدای دلمو می شنیدند می تونستند واسه من کاری بکنند.
صدای دلمو خدا میدونه ولی میگه نمیشه. چون دلم من پیش خدا در برابر دل اون پیش خدا هیچه.
به خاطر همینه که میگم شماها هم نمی تونید.چون خدا نمیخواد.
+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت10:12توسط محسن |
|
About
آری ذهن ما باغچه است گل در آن باید کاشت ور نکاری گل من علف هرز در آن می روید