تبليغاتX

کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری؟

دلنامه

دلم همواره گریان است اینجا می شود خاموش

و من هم هر چه بودم میروم خاموش

تو اما سخت می فهمی کجا هستم

ولی وقتی شنیدی می شوی خاموش

 

 

آخرین حرف ...

محسن رفت .

+گفته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت20:38توسط محسن | |

دل من هم گرفته ...

بسان همه دلهای تنگ و غمزده

اینقدر دلم فشرده شده ... اینقدر اشک در وجودم پر شده که گاهی بی اراده از گوشه های باز چشمم خالی میشود ...

دل من هم مثال دل کودکی که بغض در گلویش خفه می شود و آرام گونه های خیسش را نشان مادرش میدهد و میگوید منو دوس داری مامان؟، گرفته ...

 

دیروز کودکی در آغوش مادرش به چشمانم زل زده بود ، بی اراده به دنبالش حرکت کردم ، گویی سالها مرا میشناخت ،لبخند میزد و مرا میخواست ، باز کرد دستانش را ، بازِ بازِ باز ... دستانم را باز کردم که بگیرمش ، ببوسمش ، ببویَمَش ولی ... مردی با خودرویی زیبا و خوشرنگ ، مادر و کودک را زیر خودرویش له کرد و رفت ... به کجا بگویم غم از دست دادن کودکم را ... به کجاااااااااااااااااا ...

 

ای خدا! تو کی هستی! چی هستی! که اینگونه ندیده ام میگیری؟ چرا با من و دلم اینگونه تا میکنی؟! ... کودکم ... !

اطاعت می شود ... بالاخره یاد میگیرم خفه شدن را و فقط تماشا کردن چیزی که مال من نیست !!!

+گفته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت13:46توسط محسن | |

در این جا خون ارزان است

در این جا چشم هر انسان برای اندکی لبخند گریان است

برای مادرم گویم دلم از غصه بیمار است

و او دستان من را گرم میگیرد

پدر آرام میگوید بیا بابا

و با دستان او اشک از نگاهم رخت می بندد

به یاد جمله آن نان فروش سیر می افتم

دلم میخواست نانت را بسوزانم

ولی افسوس آتش میزند جانم

و من آرام گفتم رحم کن این خانه ویران است

تمام عرش خندان است!

که گویی خانه زندان است...

بقای زندگی رنگ است!

و من انگار از خون برادر رنگ میسازم

چه خوشحال است...

و این ننگ است!

صدایم میزند باران

سرت را زیر چتر ننگ پایین گیر

که این خونبازی دنیای انسانهاست!

و مردان سخت خوابیدند...

اینجا یک پدر بیدار

که او هم سخت بیمار است

صدایش میزنم بابا

بخواب...

اینجا زمین سرد است

دلم بسیار گریان است

صدایم می زند باران...

 

... به جهنم که پیر می‌‌شوی . دیوانه !!!!! چروکِ زیر چشمانت همانقدر زیباست که چینِ رویِ دامنت ...

+گفته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت17:20توسط محسن | |

شاید اینگونه که گویند دلی در غم چشمت سوزد

سوزد ...

شاید از مرغ درون قفسی هم پرسم

دشت ، برای تو چه معنا دارد ؟

او فقط خیره به چشمان من این را گوید

چون ندیدم ،دیدم و نمی خواهم هم

شاید اینگونه که من میبینم

همه جا آبادیست

و نه انگار که من !

آه ...

اشک شوقم جاریست

سینه ام بارانیست

و دلم از کینه ، از تپش های خیالی خالیست

و تو را می خوانم

نه از آن راه که گیرم دستت

و نه از قصه دیروز که گیرم پستم

من تو را می خواهم

نه به اندازه یک شوق خیالی

و نه با عشق مجازی

و نه از ناله واهی

شاید اینجاست که میریزد اشک

و خدایی که کنارم خالیست ...

+گفته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت11:56توسط محسن | |

نفرین به دلم که بی قراری نکند

ای مرگ بر این دلم که زاری نکند

 

من خسته تر از خسته ترینها شده ام

از بس هوس ما شدنو ما نشدم

 

اینقدر تلاش من پر از خالی بود

یک هیچ به نفع تو شدن عالی بود!

 

هر روز دمم عشق، وجودم عاشق

هر شب نفسم مرگ، دمادم فارغ

 

یک لحظه دلم طاقت دوریتو نداشت

اما گله ای نبود چون خاطره داشت

 

هر روز نگاه تو درونم جاریست

اما چه کنم که خاطرم ناراضیست

 

یک جمله شنیدم از لبانت ای دوست

گفتم به خدا که میروم، حق با اوست

 

مایوس شدم ز حرفهای دل تو

هر روز پر از گریه شدم، بازم تو

 

دلگیر شدم از اینکه حقم اینست

بغضم ترکید از اینکه گفتی دیرست

 

من لحظه به لحظه با تو دنیا دارم

من خاطره های عاشقی کم دارم

 

هر وقت نبودی و نبودم، بودم

من در شب عاشق شدنت بی سودم

 

من حرف زدم و پای حرفم هستم

من با نفست به عاشقی دل بستم

 

هرچند بدون تو دلم میمیرد

ای مرگ لبان تو غمم را گیرد

 

برآمده از دل محسن حائری 

+گفته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت15:28توسط محسن | |

کاش بودی سجده گاهم میشدی

کاش بودم خاک پایت میشدم

 

کاش بودی نای پایم میشدی

کاش بودم جای پایت میشدم

 

کاش بودی تکیه گاهم میشدی

کاش بودم دل خرابت میشدم

 

کاش لایق بودم و میسوختم

کاش این آتش نمی افروختم

 

کاش این دوری نبود و دور بود

کاش هرگز غم نبود و سور بود

 

کاش وقت آمدن یادم کنی

کاش این اشک ها را باور کنی

 

کاش تو بودی و دیگر غم نبود

کاش دیگر کاش گفتنها نبود

برآمده از دل محسن حائری تقدیم به ساحت مقدس امام زمان (عج)

+گفته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت13:0توسط محسن | |

با سلام

با سلام ای دوستان با وفا

ای بی وفا!

حرف دارم ،گوش میخواهد لبم

شایدم ناگفته ای دارد دلم

خنده ای تلخ و به جان هم درد دارم دلبرم

با کمی ناگفته در چشمان خفته

اشک جبران میکند چون او نگفته

من وصیت میکنم

من تمام خویش را

با گفته ها ناگفته ها

در محضر عشق خدا

من وصیت میکنم

من وصیت میکنم بر سنگ قبرم هیچ گلدانی نباشد

یک فقط

یک شاخه گل از جنس دل

روی دل

در زیر خاک

در دست من

عادتی دارم کمی دیوانه ام

نزد عشقم میروم بیگانه ام

من خدا را دوست دارم

اندکی بیگانه ام

..

من شکایت نیز دارم

شاکیم

ای خدا

پس کیست غم؟

غم همان چشمان اشک آلودِ مست...

یا که گلدانم شکست!

پس چیست غم؟!

ای خدا!

پس شاکرم

بس که غم دارد دلم

درد دارم

غیر این یاری دگر دارم مگر!

ای خدا

در سرای نیستی جز نیستی یارم نبود

هرچه آمد هر که آمد

زود پیرم می نمود

با کمی دلبستگی با اشک و زاری

زود سیرم می نمود

یک فقط

یک چیز تنهایم نذاشت

حرف دل ناگفته تنهایم نذاشت

در تمام زندگی یارم که بود

مثل دیگر دوستان بارم نبود

عشق بود

اینگونه عیشم تیش بود

درد بود

او درد بود و درد بود

ناله بود و آه بود

غصه هایی پر عبث

ناله هایی از هوس

هر چه بود

او بود بود...!

حرف آخر

سنگ قبرم رنگ مشکی نیز هم

رنگ مشکی از برایم نیست غم

روی قبرم

اسم باشد

مرگ باشد

یک تولد نیز هم

دیگر خدا باشد خدا

والسلام ای دوستان با وفا

ای بی وفا!

 

 

+گفته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت22:33توسط محسن | |

دیروز که غمی نبود بودند ، حالا که غمی هست کسی نیست...! نه نه نه بهتره اینجوری بگم ! دیروز که غمی نبود بودی ، حالا که غمی هست کجایی ...

 

بچه که بودم بسیار ساکت و آرام بودم اما فقط در بیرون از خانه... حالا که خودم را شناختم هم بسیار ساکت و آرام هستم اما فقط در خانه...!

 

من به تو حق میدهم که عشقم را باور نکنی ،چون عشق در این زمانه پر از اعتماد است... من به تو حق میدهم که تحمل این همه شکست من را نداشته باشی چرا که پیروزی ندیدی... من به تو حق میدهم که پشت مردی که پر از مهربانی به دیگران است نباشی چرا که دیگران بار میشوند...من به تو حق میدهم که ترکم کنی چرا که در حال تَرَک خوردنم... من به تو حق میدهم که فراموشم کنی چرا که یاد من جز تلخی چیزی نیست... من به تو حق میدهم که غم شوی چرا که واقعا عزیزترینی... من تو را حق میبینم و خودم را ناحق  چرا که من به تو حق میدهم...

 ما فقط شعار منطقی بودن و روشنفکر بودن سر دادیم ! کدام منطق و روشنفکری میگوید غم بخور...!

 

شاید روز مهمانی روز خاصی بود برایم اما تو خاص شدی برای مهمانی...!

به قلم محسن حائری

+گفته شده در جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت13:8توسط محسن | |

گفتم خدایا خسته‌ام
گفتی که من دلبسته ام

گفتم خبر داری دلم؟
گفتی که از آن آگهم

گفتم ندارم غیر تو
گفتی که نزدیکم به تو

گفتم فراموشم مکن
گفتی تو کم یادم نکن

گفتم که صبرم تا به کی؟
گفتی توکل , کار خیر

گفتم ضعیفم من ذلیل  
گفتی قوی گشتی عزیز

گفتم گرفته این دلم
گفتی که از یادم مبر

گفتم که تنها گشته ام
گفتی که من جا مانده ام

گفتم که من دورم ز تو
گفتی که من نزدیکتر

گفتم ندارم غیر تو
گفتی که کافی نیستم!؟

گفتم که لایق نیستم
گفتی نباشی کیستم!

گفتم که جبران می کنم
گفتی فقط یادم بکن

 

+گفته شده در جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت18:24توسط محسن | |

 

میروم تنهای تنها تلخِ تلخ

میکنم تنها سکوت از درد سرد

 

روزها آرام بودم بانفس!

حال گریان گشته ام در این قفس

 

سوختم در زیر باران سوختم

دوختم یک نامه را بر پوستم

 

نامه ای از خاطراتِ با بهار

نامه ای از روزها با سوزها

 

بسمِ اَلله شد کلام اولش

نامه زین پس شد شکایت مقصدش

 

گفتم از شکر و شکایت باخدا

شکر کردم من خدا را خاطِرَت

 

گفتم از شبها که خوابت دیده ام

در هوایت روزها گرییده ام

 

گفتم از دوری، ندیدنهای تو

سخت میشد زندگی بی یاد تو

 

روزها چشمم به یک بَر خیره بود

سر به زیر و گردنم در بند دوست

 

یاد آن روزی که اول روز بود

در به در دنبال کویی دور بود

 

لحظه ها در خاطرم یک عمر بود

سایه سایه یاد تو در نور بود

 

حیف شد آن روز من بد آمدم

سعی کردم روز دوم آمدم

 

روزها اینسان گذشت و دور بود

یاد تو اما بولله سور بود

 

حرف بود و حرف بود و حرف بود

در دلم گویی نگاهت سنگ بود

 

گفتمت گفتی تمام گفتنی؟

جان من گفتی هر آنچه گفتنی ست؟

 

من که رو بودم برایت ای رفیق

هر چه را در دل نهان بود از طریق

 

تو به خود گفتی که میمیرد دلش؟!

تو ندیدی هر چه را دادم ز کف!

 

بی وفا این رسم دلداری نبود

در دلم جز راستی کاری نبود

 

حال من حق میدهم در حق تو

حق من مرگ است در چشمان تو

 

بار الهی!من پشیمان نیستم

من فقط دل راستی میخواستم

 

حال میسوزد دلم چشمم

حال من بیگانه ام خستم

 

نام تو زیباست اما روز خود

یاد تو زیباست در دنیای خود

 

میروم تنهای تنها تلخِ تلخ

میکنم تنها سکوت از درد سرد

+گفته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت17:7توسط محسن | |