X
تبلیغات

کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری؟

دلنامه

قلم در دست ، سر تا پا شدم مست

و کاغذ لُخت میگردد سَرِ دست

 

و من بدخط ترین افکار خود را

به رنگ عشق کردم واژه پیوست

 

نفس خیس است و خِس خِس میکند هم

و آهی میکشد آن آلتِ دست

 

غرورم میچکد از بُغض هایم

بروی کاغذ مستِ دَهن پَست

 

تجاوز کرد بر من نفرت از تو

در آن تورِ سیاه و سورِ دربَست

 

تَنَت را لَخت کردی، طینَتَت تَخت

و بُغضی میشود در سینه بُن بَست

 

نفس را میکَشَم مخدوش خط خط

خدا را میکنم همدوش، همدست

 

و طغیان میکند در من سه نقطه

و آن هم میشود با درد پیوست  

                                                  حسن حائری"

پی نوشت : لعنت به روزهایی که شب شدند...

+گفته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت23:25توسط محسن | |

خدای خنده ام امشب ، شدم پر از هِه هِه هِه

و بغض هر شبه ام میشود پر از هِه هِه هِه

 

به یاد تو گفتم نیا دگر یادم

کمی سکوت و کمی بعد شد ،پر از هِه هِه هِه

 

                                   "محسن حائری"

 

پی نوشت : خندیدم!

+گفته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1392ساعت19:32توسط محسن | |

...

خبر رسید ز مغرب به مرکز ایران

به خواب دیده زنی ،که میشود عریان

 

و یوسفی که هویدا نبوده است هرگز

برای خوردن هر لقمه میکند گِزگِز

 

شنیده ام که عسل خورده اید و غم را نه

شنیده ام که میکُنَتَت بوس و دیگری را نه!

 

برای گفتن اَنکَحتُ عاقدت قحطُ

ولی برای گفتن زَوَجتُ هرکسی با تو

 

به دستهای پر از لذتم شدی آویز

و عصمتی که نداری به دیگری آمیز

 

سکوت واژه فریاد عشق میباشد

نه شهوتی که به یک لحظه بر تو میپاشد

 

تمام هستی من یک "نفس" ز الله است

تمام هستی ات اما به "رَخت" بنیاد است!

 

بهار میرود اما چه دردِ تلخِ شور

نمیروم ز قفس تا زمان نفخِ صور

 

فلک به قافیه ها میکنی مرتب زور

که هر چه تمنا کنم شود ناجور!؟

 

به داغِ حِجله به سرمای اندرون من

تمام زندگی ات میشود پُر از بهمن!

 

اگرچه متهمم کرده ای به کردنِ وَهن

منم ز خود متنفر چرا نکردم من!

 

به فکرِ دِنج رهاگشتن از تو باید بود

تمام دردهای دلم میشود مرتب دود...

 

تمام شعرهای تورا کرده ام مکرر گوش

و جای نام تو هم میشود دگر مخدوش

 

عزیز مصر زلیخای دیگری دارد...

و یوسفی که تو داری عجوزه هم دارد

 

و شکر میکنم از بودنِ نبودن تو

و خنده های پر از لذتم به حجله تو

 

دگر برای خدا هم نمیکند فرقی

که باش خنده به لب یا که در غم و زاری

 

تو رفته ای و تمامت برای من پاک است

تمام یاد تو در خاطرم دگر خاک است

 

به بغض های فرورفته در گلویم هم

تو هرکجا بروی میدهی جهنم لَم

 

به بیت آخر شعرم که میرسم هردم

به فکر اینکه چگونه تو گشته ای آدم

 

خبر رسید ز مغرب به مرکز ایران

غروب کرد و به پایان رسید این باران

.

پي نوشت(*): سفارشي

+گفته شده در جمعه سوم آبان 1392ساعت19:54توسط محسن | |

وقتی خدا حال دلم را گرفته است
حال تمام غزلها گرفته است

هی درد میکشم از درد ما شدن
چیزی شبیه غم ، بغلم را گرفته است

بین تمام حرف های تو افتاده نقطه چین
این مصرع از غرور تو امضا گرفته است

این نقطه های میان نوشته ها
حق سکوتیش از ما گرفته است

عشقی که بین ماست هویدا نمیشود
جای تمام بوسه تمنا گرفته است

دیگر جواب نامه های مرا هم نمیدهی
حتما دروغ گفته دلت وا گرفته است!

دیگر توان گفتن من عاشقم ! که نیست
بُغضی میان حرفهای دلم جا گرفته است

بین من و عشق و چند قطره اشک
یک واژه آن همه معنا گرفته است؟!

وقتی که عکس تو برعکس میشود
اشکی بروی دیده من پا گرفته است

حالا بیا و تماشا بکن دلم
از هر کسی شده گرما گرفته است...

                                                       "محسن حائری"

+گفته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392ساعت22:11توسط محسن | |

ای درد! به دل ریشه بِکردی که چه!

با آه دلم هلهله كردي كه چه!

 

ارث پدرت نبود اين دل گرچه ...

با ارث پدر هرزه بگردي كه چه!

 

تو پاك شدي ز غسل بعد از ترديد

لرزيد دلت براي مَردي كه چه!

 

رفتم كه نبودنم شوَد تاكيدت

هي عشوه گري و ناز كردي كه چه!

 

ما خاطره بازيم ولي تا وقتي

عصيان تو در خاطر فردي كه چه!

 

من با تو خداوند انالحق بودم

حق يك كلمه س ، هي بگردي كه چه!

 

گيرم كه بگي بدون من ميميري

اي دوست برو ، خيال كردي كه چه!

                                                             "محسن حائری"

 

پی نوشت : دلم خانه خودم را میخواهد نه برای خلوت با یار، برای وقتی که به خاطر دیدن یک فیلم یا خواندن یک مطلبی یا ... بغضم گرفت آن را خفه نکنم و راحت هق هق کنمو اشک بریزم... من خانه خودم را میخواهم

+گفته شده در شنبه پانزدهم تیر 1392ساعت23:42توسط محسن | |

آنچه که بودی به دلم ، ننگ شد

دامن تو با همه کس رنگ شد

 

سینه سپر کردی و گفتی برو

سوخت دلم ، باز دلم تنگ شد

 

دست به دست دِگری دیدمت

عشق درونم همه فرهنگ شد!

 

دید که دیدی... دل وامانده ام

دور شدی ، کور شدی... هنگ شد

 

این که تو باشی و نباشی غم است

آب که خواب است ولی سنگ شد

 

گفتن من خسته از این بازی ام

از تو که دلبسته شدی ونگ شد

 

خنده تلخی به لبم نقش بست

یاد تو در خاطره ام منگ شد

 

حال که رفتن شده با یک غروب

پای تمام بدنم لنگ شد

 

روح که از کالبدم جست زد

بر سر جسمم همه جا جنگ شد

 

اشک شده عاشق زیر لبم

خوب شنیدم خبرش زنگ شد

 

پاشو، برو! خانه ی من سوخت ،سوخت

رنگ شده خاطره ! شبرنگ شد

 

گر تو بیایی ، نه دِگر نیستم

فاصله عشق به فرسنگ شد

 

                                              "محسن حائری"

 

پی نوشت۱ : دور شدن از من یعنی نزدیک شدن به دیگری !

پی نوشت۲ : اگر "من" را میخواستی با من بدخت شدن را هم میخواستی ! تو به دنبال خوشبختی بودی نه چیز دیگری...

پی نوشت۳ : آرامش یعنیهروقت قهر کردی مطمئن باشی که تا برگردیکسی جات رو نمیگیره...

+گفته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1392ساعت10:33توسط محسن | |

دیشب دوباره خواب دیدم مشق دارم

سجاده ای در دست اما مشق دارم

 

تاریک بود و سرد بود وناله ای هم

شخصی مداوم داد میزد برق دارم

 

نزدیک شد ، خندید با اشک

گویا در این بدبختی، من هم نقش دارم

 

هرقدر دل دادم که قدرش را بداند

با رفتنش دیدم چقدر من فرق دارم

 

خندیدمو گفتمــــــ... چقدر تلخ !

در بدترین جای جهنم ذرق دارم

 

دلتنگ گشتن دل نمیخواهد ، دلیلش

در چشمهایت زیر باران غرق دارم

 

وقتی که سرخط تمام مشقهایت

با تیتر عنوان میشود "من مشق دارم"

 

                                          "محسن حائری"

 

پی نوشت۱ : بیهوده تلاش میکنم...بیهوده میجنگم...بیهوده ضجه میزنم برای چیزی که برای من نیست...من تند تند میروم به تلافی روزهایی که تو آهســـــــــــــــته آهســـــــــــــــته رفته ای...گویی انگار هرگز نیامــــــــــده ام !

 

پی نوشت۲ : دارد دیـــــــــــــــــر میشود برای تو...تو هرزه ای ، چون میــــــــــــتوانی دیر کنی !

 

پی نوشت۳ : این روزها دلم میخواهد فنجان قهوه ام را بردارم...بنوشم...تلـــــــــــــخ...و آرام بمیرم...

جسمم دیگر تحمل لاشــــــــــــــــه روحم را ندارد !

 

 

+گفته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1392ساعت20:42توسط محسن | |

فریاد زدم بیا ، نرو ، دور نشو

من را تو ببین چگونه ام ، کور نشو

 

هر جا بروم تو در منی ، درمانی

این رسم نبوده بین ما ، سور نشو

 

دل در گروئت چه میکنی با من تو ؟

آن را تو مده به دیگران ، تور نشو

 

یک دو سه که میکنی دلم میگیرد

بازی نکنیم بهتر است ! جور نشو

 

روزی بِرسد که اسم من اشک شود

در زیر تنم تویی ، بیا گور نشو !

 

من خسته شدم بس که به تو گفتم هِی !

اینقدر به پُشت من تو هِی ، زور نشو

 

چند خط ز مشق امشبم باقی نیست

خامـــــــــــــــــــوشــ ... برو  نور نشو

...

 

                                                " محسن حائری "

 

+گفته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت0:13توسط محسن | |

شما ندیدید تو خیابونامون

یه بچه قرآن بفروشه ارزون؟!

 

یکی بساط بادکنک فروشی

یکی کنار جاده خودفروشی!

 

دعوا سر یه لقمه نون خشکه

دروغه هر کی گفته که خورشته!

 

یکی تو جوی آب اسیر روزی

یکی در حسرت گرفتن عروسی

 

دیشب قرارشد بسازن یه مسجد

با پول این ماه میخریم دو دست منچ

 

بابا نشستی چی بشه آخرش؟

امام زمان ظهور کنه با اسبش؟!

 

سه وعده ی نمازتو میخونی

بعد سه ثانیه شروع به چش چرونی

 

به جان مادرم که غم دو روزه

خدا نگفته هی بری تو روضه

 

به حاج آقا بگی استغفرالله

به دختر غریبه بِپّر بالا

 

جلو همه میگی چه روزگاری

دختر بازی اونم با موتور گازی

 

تلخیِ من ز ضجه های جانسوز

محاله شب جاشو بده به یک روز

 

رفتی یه روز پزشکیِ قانونی؟

ببینی دخترای خانوم کنونی

 

یکی به پشت سر نگاه میکنه

تو دل ولی خدا خدا میکنه

 

تموم رنج ما ز درد فقره

دوای درد ما شده ترقه!

 

یه آبپاش پلاستیکی شده جرم

خدانکرده اسمشو نگید ظلم!

 

مشکل مملکت شده یه پوشش

ساده شده نوشتن یه گویش

 

راستی قرار شده بدن به ما وام

چادر زدم با خانومم جلو بانک

 

والا نگید تریبون که آزاده

فقط شنیدم که میخواد اجازه

 

اجازشم که راحته به مولا

فقط میخواد کمی استغفرالله

 

لیسانس گرفتیم توی این گرونی

باید بپوشیم جا لباس یه گونی

 

با این صدای ناله های خسته

دنبال یک خدای دست بسته

...

 

                                           "محسن حائری"

 

پی نوشت ۱ : من اگه مراد هم می شدم ، زندگی بر وفق خرم بود ، نه خودم  !

 

پی نوشت ۲ : يه وقتايي خودمو بغل مي كنم و مي گم :" غصه نخور ديوونه ، من كه باهاتم "

+گفته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1391ساعت13:30توسط محسن | |

ای کاش غم درونم کمی با اشک چشمانم دوست بود ، اگر اینگونه ادامه پیدا کند کمرم را می شکند...

  

بار الها...

شاکرم از اینکه به من عطا نکردی "قدرت مقابله به مثل" را که اگر میکردی دنیایت را به خاطر این همه نامهربانی به آتش میکشیدم به جای گفتن "خدارو شکر بدتر نشد" !!!

 

بار الها...

شاکی ام از اینکه من را انسان آفریدی که اینگونه مرا میبینند و نادیده ام میگیرند...،دلم میخواست مورچه ای بودم که بهانه اینکه ندیده اند مرا را داشته باشم...

 

بار الها...

یک بار هم که شده تو از من تشکر کن که اینگونه صبوری و سکوت پیشه کردمو دم نزدم به جای این همه شکایت هر روزه که چرا سرت را بالا نگرفتی و مرا یاد نکردی..." آخه مگه وقت کردم بی معرفت "

 

پی نوشت : از عزیزانِ وکیل و وصیِ خدا روی زمین خواهشمندم در امور مربوطه به بنده و خدای خودم دخالتی نکنند وگرنه من میدانمو خدایشان!!!

 

پی نوشت(غیر مرتبط): بار الها قانون ورود به بهشتت را باید عوض کنی وگرنه دَرِ آن را باید گِل بگیری...

 

                                                                                             "محسن حائری"

+گفته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1391ساعت23:22توسط محسن | |