|
چه سود گر بگویمت که خسته ام چه سود گر ببینیَم شکسته ام توان ماندنم دگر سرآمدست توان دل بریدن از تو آمدست هوای دل شکستگی رها نمیکند مرا هوای سرد مردگی به لب نمیرسد چرا چه تلخ گر شبی نبینمت،بخواب چه تلخ گر ننوشم از لبت به خواب نمیشود خدا تو رنگ ما گیری؟! نمیشود کمی به حال ما گریی؟! کمک نمیکنی خدا؟! نکن! کمک بکن خدا، بکن! تو گر نمی پسندیَم بگو تو گر بدم در این دیار بی کسی بگو خدا! تو خود خریدیَم که بی کسم خدا! تو گفتیَم بیا که من کسم خدا! تو ناز ناز ناز دلبری خدا! تو ساز این دلی و از همه سری به نام حضرتت سکوت میکنم دگر به نام زندگی تو را سجود میکنم دگر پی نوشت(۱): حال و هواي يك مهماني شبانه را كسي كه بعد از رفتن همه مانده، از طرز قرار گرفتن بشقابها و ليوانها و غذاها ميفهمد: در يك نگاه پی نوشت(۲): تلفنهاي همراه امكان ميدهند كه آنهايي كه دور از يكديگر هستند با هم در ارتباط باشند. تلفنهاي همراه امكان ميدهند كه آنهايي كه با هم در ارتباط هستند دور از يكديگر بمانند پی نوشت(۳): به ياد داشته باش که امروز طلوع ديگري ندارد ...
خزانم! زندگی یعنی شکستن خزانم! مرگ را پیمانه کردم خزانم! من خدا را می پرستم خزانم! دل نمی گیری ز دستم؟ بهارم! من شکستم بت پرستم
مرا به یمن حضور قاصدک سپیدپوش مرا برای حضور سبزبرگ منم ان مسافر تنها که باد هم ترانه اوست زمين بهانه او شب اشيانه اوست منم که رفتنيم اگرچه ساکت و بي يار
همیشه با حرکاتم کلام می گویم چرا سکوت گشته نگاهم،چرا نمی گویم چرا تنم شده عریانو دل نمی خواند چرا سکوت کرده نگاهم،کسی نمی داند؟ تویی حریف دلم،کمی نگاهم کن تویی همان یارم،تو بیقرارم کن بزن،یه دو سیلی بزن به این گوشم بزن بهار دلم،بزن که بیهوشم قراره تکه تکه کنند این تنم تو یک بردار تو آن تمام دلم را که داده ام بردار هزار بار نوشتم خدا،کنارم باش هزار بار نوشتم،فقط به یادم باش دلم نمی میرد،ولی اگر هم مرد عجیب نیست،گل بی بو نمی شود پژمرد! صراط عشق محال است،می شود یک راست! اگر که شد تو بدان همیشه پابرجاست ...
تو خود گفتی بمان من پشتت هستم چرا حالا نمی گیری دو دستم به یاد آور خدا من عهد بستم به من گفتی همیشه مرد هستم خدا در پاسخم یک جمله آمد که من هستم اگر هستی چرا اینگونه هستم چرا بیگانه میخوانی دو دستم کمی بنشین ببین من مرد مستم منی که تو خودم از درد شکستم شدم بیگانه با دنیا،که هستم شبیه ننگ شاید سنگ هستم ولی هرجا که هستم می پرستم اگر دنیا مرا خواند که پستم
مرا بشکن ترا با اشك خون از ديده بيرون راندم آخر هم كه تا در جام قلب ديگري ريزي شراب آرزوها را به زلف ديگري آويزي آن گلهاي صحرا را مگو با من ، مگو از هستي و مستي من آن خودرو گياه وحشي صحراي اندوهم كه گل هاي نگاه و خنده هايم رنگ غم دارد مرا از سينه بيرون كن ببر از خاطر آشفته نامم را بزن بر سنگ جامم را مرا بشكن ، مرا بشكن ! تو سرتاپا وفا بودي تو با درد آشنا بودي ولي اي مهربان من بگو آخر كه از اول كجا بودي ؟ كنون كز من بجا مشت پري در آشيان مانده و آهي زير سقف آسمان مانده بيا آتش بزن اين آشيان اين بال و پرها را رها كن اين دل غمگين و تنها را ترا راندم كه دست ديگري بنيان كند روزي بناي عشق و اميدت شود اميد جاويدت ترا راندم ولي هرگز مگو بامن كه "اصلا معني عشق و محبت را نمي دانم" "كه در چشمان تو نقش غم و دردت نمي خوانم" ترا راندم ولي آن لحظه گويي آسمان مي مرد جهان تاريك مي شد ، كهكشان مي مرد ... درون سينه ام دل ناله ميزد : باز كن از پاي زنجيرم ، كه بگريزم به دامانش بياويزم به او با اشك خون گويم مرو ، من بي تو مي ميرم ... ولي من در ميان هاي هاي گريه خنديدم كه تو هرگز نداني بي تو يك تك شاخهي عريان پاييزم دگر از غصه لبريزم در اين دنيا بمان بي من براي ديگري سر كن نواي عشق و مستي را بخوان در گوش جان ديگري آواي هستي را تو اي تنها اميدم بي من از آن كوچه ها بگذر مرا يك دم بياد آور ... بياد آور كه مي گفتم : بيا اميد جان من ! بيا تن را ز قيد آرزوهايش جدا سازيم بيا ميعاد خود را در جهان ديگر اندازيم... بياد آور كه اكنون بي تو خاموشم ز خاطرها فراموشم و يك تك لالهي وحشي به جاي شمع بر گور دل من روشن است اكنون !
مرگ بود اما کمی در مرز بود درد بود دنیا پر از نامرد بود زندگی بودش ولی کمرنگ بود بنده ای در دامنش شبرنگ بود حرف بود اما دهانش تنگ بود ناله ای بودش ولی از ننگ بود خانه عشقم همیشه گرم بود دستهایم از حرارت نرم بود چشمهایم بی خدا بیمار بود اشکهایش بی هوا بیکار بود آب بود یک خنده هم در آب بود تاب بود اما خدایم خواب بود رنگ بود یه شاخه گل از سنگ بود تنگ بود دنیا اگر دلتنگ بود ناز بود اما کمی با ساز بود ساز بود اما بدون ناز بود ساز بود اما نوایش ناز بود من نمیدانم چرا همراه سازم آه بود یار بود اما همیشه بار بود کار بود دلداه ام بیکار بود
گریه کردم گریه هم کاری نکرد خنده کردم خنده درمانی نکرد تیره کردم زندگی را با عبث کاش من هرگز نمیکردم هوس تاختم اما تو از من تاختی باختم اما تو از من باختی ناز کردم باز در خواب و خیال راز دارد اینکه غم دارد دو بال ساختم دنیا،من از خود باختم باختم،ای کاش خود میساختم سوختم از سردی ات هم سوختم حرف بود اما لبانم دوختم ارز بود آن را کمی اندوختم کاش دنیا را نمی افروختم چشمهایم بیخودی اشکی شدند دردهایم جز یکی نیکی شدند در سرای نیستی یادم کنید مردگان من را کمی باور کنید پی نوشت (1) : مرد بزرگ به خود سخت مي گيرد مرد كوچك به ديگران... پی نوشت (2) : دل به خلق مبند که خسته شوی دل به حق بند که رسته شوی... پی نوشت (3) : خدایا! این موهبت یا موهبتی برتر را از خزانه بیکرانت به من عطا فرما!
|
About![]()
آری ذهن ما باغچه است گل در آن باید کاشت ور نکاری گل من علف هرز در آن می روید
Home
|