کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری؟

دلنامه

سکوت، علاج بُغض های شکسته است اگر هِق هِق های شبانه اَمان دهند...

                                                                "محسن حائری زاده در یکی از شبانه ها"

پی نوشت: ...

+گفته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت0:40توسط محسن | |

آقا کمک کن خانه مون دلشاد گرده

یا لااقل این بُغضِمون آزاد گرده

 

هِق هِق کنیمو خم به ابرومون نیاریم

استغرالله گفتنم ارشاد گرده

 

از بس که خوردیمو ، نخوردیم آنچه باید

آقا بیا تا این سکوتم داد گرده

 

هرجا که گفتیم این خدا با ماست ، با ماست

غم در کنار بسترم غمباد گرده

 

معصیتی کردیمو آقامون عقیمو

گویا که آقایون به آقا زاد گرده

 

من مطمئنم غیب هم یاری رساند

اما نمیدانم چرا شیّاد گرده

 

انگار بغضی میخورد آن بغضهایی

کز دوریت رخدادها خرداد گرده

 

زیر گلوی مرگ را با بوسه بوسید!

آقا بیا آقائیت ایجاد گرده

                                            "محسن حائری"

پی نوشت : کاش پیر به دنیا می آمدم و گذر عمر جوانم میکرد...

+گفته شده در جمعه ششم تیر ۱۳۹۳ساعت17:10توسط محسن | |

سرمست شدم و مست شد با نقطه

با تو نفسم برید و دنیا نقطه

 

گویند به یک ذکر شدی همبستر

محرم نشدی ، شدی!، ولی با نقطه

 

بُغضم که فرو رفت و چکید از چشمم

چَترَت بگشودی و ...! ، خدایا نقطه

 

دردم شده عادت شده عادت ، عادت

ای درد! بگیری تو کمی درد و ، دوا تا نقطه

 

لعنت به تمام شب شدنهای مَلول

لعنت به سه نقطه ها و دنیا نقطه...

                                                  "محسن حائری"

پی نوشت : اینروزهای من روزهای بَدیست...امیدوارم بدی ها بگذرند و اگر نگذشتند روزها هم دیگر نگذرند...و پایان

+گفته شده در دوشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۳ساعت16:23توسط محسن | |

حال من ناجور اما با تو جوری میشود!

کین دلم هربار می آیی یه جوری میشود!

 

گیسوانت با نگاهم عشقبازی میکنند

باد وقتی میوزد ، دنیا یه جوری میشود!

 

شعرهایم با تو از این رو به اون رو میشود

هی غزل می آید و قافیه "جوری میشود"!

 

تو زلیخایی و من با تو شبی یوسف شوم

دربهای بسته میخواهم چه جوری میشود؟

 

کوچه ی تاریک و باریک و لب سرخ تو را

دیدنی شد صورتم وقتی که جوری میشود!

 

خواب دیدم اینهمه اما به خوابم دیده ام

هرکه از لب مِی خورد حتما یه جوری میشود...

                                                               "محسن حائری"

پی نوشت (1): طلسم غم نامه هایم را بعد از نُه سال شکستم ...

پی نوشت (2): خداوندا ! چشمانم را بگریان تا چشمی را نگریانم...

+گفته شده در دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت17:55توسط محسن | |

قلم در دست ، سر تا پا شدم مست

و کاغذ لُخت میگردد سَرِ دست

 

و من بدخط ترین افکار خود را

به رنگ عشق کردم واژه پیوست

 

نفس خیس است و خِس خِس میکند هم

و آهی میکشد آن آلتِ دست

 

غرورم میچکد از بُغض هایم

بروی کاغذ مستِ دَهن پَست

 

تجاوز کرد بر من نفرت از تو

در آن تورِ سیاه و سورِ دربَست

 

تَنَت را لَخت کردی، طینَتَت تَخت

و بُغضی میشود در سینه بُن بَست

 

نفس را میکَشَم مخدوش خط خط

خدا را میکنم همدوش، همدست

 

و طغیان میکند در من سه نقطه

و آن هم میشود با درد پیوست  

                                                  حسن حائری"

پی نوشت : لعنت به روزهایی که شب شدند...

+گفته شده در شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ساعت23:25توسط محسن | |

خدای خنده ام امشب ، شدم پر از هِه هِه هِه

و بغض هر شبه ام میشود پر از هِه هِه هِه

 

به یاد تلخ تو گفتم نیا دگر یادم

کمی سکوت و کمی بعد شد ،پر از هِه هِه هِه

 

                                   "محسن حائری"

 

پی نوشت : خندیدم!

 

+گفته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت19:32توسط محسن | |

...

خبر رسید ز مغرب به مرکز ایران

به خواب دیده زنی ،که میشود عریان

 

و یوسفی که هویدا نبوده است هرگز

برای خوردن هر لقمه میکند گِزگِز

 

شنیده ام که عسل خورده اید و غم را نه

شنیده ام که میکُنَتَت بوس و دیگری را نه!

 

برای گفتن اَنکَحتُ عاقدت قحطُ

ولی برای گفتن زَوَجتُ هرکسی با تو

 

به دستهای پر از لذتم شدی آویز

و عصمتی که نداری به دیگری آمیز

 

سکوت واژه فریاد عشق میباشد

نه شهوتی که به یک لحظه بر تو میپاشد

 

تمام هستی من یک "نفس" ز الله است

تمام هستی ات اما به "رَخت" بنیاد است!

 

بهار میرود اما چه دردِ تلخِ شور

نمیروم ز قفس تا زمان نفخِ صور

 

فلک به قافیه ها میکنی مرتب زور

که هر چه تمنا کنم شود ناجور!؟

 

به داغِ حِجله به سرمای اندرون من

تمام زندگی ات میشود پُر از بهمن!

 

اگرچه متهمم کرده ای به کردنِ وَهن

منم ز خود متنفر چرا نکردم من!

 

به فکرِ دِنج رهاگشتن از تو باید بود

تمام دردهای دلم میشود مرتب دود...

 

تمام شعرهای تورا کرده ام مکرر گوش

و جای نام تو هم میشود دگر مخدوش

 

عزیز مصر زلیخای دیگری دارد...

و یوسفی که تو داری عجوزه هم دارد

 

و شکر میکنم از بودنِ نبودن تو

و خنده های پر از لذتم به حجله تو

 

دگر برای خدا هم نمیکند فرقی

که باش خنده به لب یا که در غم و زاری

 

تو رفته ای و تمامت برای من پاک است

تمام یاد تو در خاطرم دگر خاک است

 

به بغض های فرورفته در گلویم هم

تو هرکجا بروی میدهی جهنم لَم

 

به بیت آخر شعرم که میرسم هردم

به فکر اینکه چگونه تو گشته ای آدم

 

خبر رسید ز مغرب به مرکز ایران

غروب کرد و به پایان رسید این باران

.

پي نوشت(*): سفارشي

+گفته شده در جمعه سوم آبان ۱۳۹۲ساعت19:54توسط محسن | |

وقتی خدا حال دلم را گرفته است
حال تمام غزلها گرفته است

هی درد میکشم از درد ما شدن
چیزی شبیه غم ، بغلم را گرفته است

بین تمام حرف های تو افتاده نقطه چین
این مصرع از غرور تو امضا گرفته است

این نقطه های میان نوشته ها
حق سکوتیش از ما گرفته است

عشقی که بین ماست هویدا نمیشود
جای تمام بوسه تمنا گرفته است

دیگر جواب نامه های مرا هم نمیدهی
حتما دروغ گفته دلت وا گرفته است!

دیگر توان گفتن من عاشقم ! که نیست
بُغضی میان حرفهای دلم جا گرفته است

بین من و عشق و چند قطره اشک
یک واژه آن همه معنا گرفته است؟!

وقتی که عکس تو برعکس میشود
اشکی بروی دیده من پا گرفته است

حالا بیا و تماشا بکن دلم
از هر کسی شده گرما گرفته است...

                                                       "محسن حائری"

+گفته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۲ساعت22:11توسط محسن | |

ای درد! به دل ریشه بِکردی که چه!

با آه دلم هلهله كردي كه چه!

 

ارث پدرت نبود اين دل گرچه ...

با ارث پدر هرزه بگردي كه چه!

 

تو پاك شدي ز غسل بعد از ترديد

لرزيد دلت براي مَردي كه چه!

 

رفتم كه نبودنم شوَد تاكيدت

هي عشوه گري و ناز كردي كه چه!

 

ما خاطره بازيم ولي تا وقتي

عصيان تو در خاطر فردي كه چه!

 

من با تو خداوند انالحق بودم

حق يك كلمه س ، هي بگردي كه چه!

 

گيرم كه بگي بدون من ميميري

اي دوست برو ، خيال كردي كه چه!

                                                             "محسن حائری"

 

پی نوشت : دلم خانه خودم را میخواهد نه برای خلوت با یار، برای وقتی که به خاطر دیدن یک فیلم یا خواندن یک مطلبی یا ... بغضم گرفت آن را خفه نکنم و راحت هق هق کنمو اشک بریزم... من خانه خودم را میخواهم

+گفته شده در شنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۲ساعت23:42توسط محسن | |

آنچه که بودی به دلم ، ننگ شد

دامن تو با همه کس رنگ شد

 

سینه سپر کردی و گفتی برو

سوخت دلم ، باز دلم تنگ شد

 

دست به دست دِگری دیدمت

عشق درونم همه فرهنگ شد!

 

دید که دیدی... دل وامانده ام

دور شدی ، کور شدی... هنگ شد

 

این که تو باشی و نباشی غم است

آب که خواب است ولی سنگ شد

 

گفتن من خسته از این بازی ام

از تو که دلبسته شدی ونگ شد

 

خنده تلخی به لبم نقش بست

یاد تو در خاطره ام منگ شد

 

حال که رفتن شده با یک غروب

پای تمام بدنم لنگ شد

 

روح که از کالبدم جست زد

بر سر جسمم همه جا جنگ شد

 

اشک شده عاشق زیر لبم

خوب شنیدم خبرش زنگ شد

 

پاشو، برو! خانه ی من سوخت ،سوخت

رنگ شده خاطره ! شبرنگ شد

 

گر تو بیایی ، نه دِگر نیستم

فاصله عشق به فرسنگ شد

 

                                              "محسن حائری"

 

پی نوشت۱ : دور شدن از من یعنی نزدیک شدن به دیگری !

پی نوشت۲ : اگر "من" را میخواستی با من بدخت شدن را هم میخواستی ! تو به دنبال خوشبختی بودی نه چیز دیگری...

پی نوشت۳ : آرامش یعنیهروقت قهر کردی مطمئن باشی که تا برگردیکسی جات رو نمیگیره...

+گفته شده در جمعه شانزدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت10:33توسط محسن | |